اسباب بازی های ماندگار
کیان جون این همه اسباب بازی که داری به کنار...از این میون این دوتا رو بیشتر از همه دوست داری. تو اوج گریه و نق و نوق اینا رو که میبینی میخندی. عزیزم از همون نوزادیت دوستشون داشتی... این خرگوش پلاستیکی طبق معمول ساخت چین که طبل میزنه ولی بدون باطری... بادکنک عروسکی طرح ببر که اونقدر باهاش بازی کردی پاره پوره شده ولی با چسب نگهش داشتم. از مشهد خریده بودیم وقتی تو شکم مامانی فقط شش ماه سن داشتی. اگرچه دیگه باد نمیشه ولی همینجوری خیلی دوستشون داری. چون رو پایه چراغ برعکس نصبش کردم اسمشو از همون نوزادیت گذاشتم ببر کله پا و با همین اسم صداش میکردیم... اینم کیان و ببر کله پا... ...
نویسنده :
مامان هانی
11:39
وقتی میاستی ذوق میکنی
عزیزم اینجا برای اولین بار بلندت کردم و تو با دست محکم لبه تختو گرفتی و به راحتی رها نمیکردی و میخندیدی و مرتب سعی میکردی خودتو صاف و قائم نگه داری و انگشتای پاتو گاهی نگاه میکردی و میخندیدی... ...
نویسنده :
مامان هانی
11:11
بازی با عروسک
نی نی جون این عروسک (مهگل) جزء جهاز مامانیه . خلاصه ما دخترها بدون عروسک نیستیم چه زمانیکه کوچیکیم چه حالا که یه نی نی واقعی داریم. لباس ملوانی که تن عروسکه در واقع مال شماست که فقط یکبار پوشیدیش و دیگه برات تنگ شده بود. امروز که مهگل رو آوردم کنارت و باهات صحبت کرد خیلی خوشت اومده بود و قش قش میخندیدی خصوصاً وقتی مهگل گهواره رو تاب میداد... با تعجب دستاشو اول نگاه کردی ببینی این دیگه چه موجودیه ... ...
نویسنده :
مامان هانی
11:07
عشق سیب
کیان جون شما هم مثل بابا جونی عاشق سیبی. اگه هر روز هم یه سیب کامل رو برات رنده کنم حسابی میخوری و از این بابت خوشحالم چون یکی از مقوی ترین میوه هاست... ...
نویسنده :
مامان هانی
10:45
7 ماهگی هم مثل برق گذشت و تو شیرین تر از قبلی
جوجه کوچولو اینجا 7 ماهت تموم شده و تو برای ما هر روز عزیز و عزیز تر میشی. نازنینم وجود تو نعمتی از سوی خداست که ما رو تا همیشه مدیون خودش کرده. همیشه شاد و برقرار باشی... دلم نیومد از گهواره دوباره عکس نذارم. خیلی با مزه هست... این تابلوی سه تیکه رو وقتی که هنوز خدا تو رو به ما نداده بود و از تو هیچ خبری نبود مادر جون برات گرفته بود که خیلی دوستشون داری و نگاشون میکنی و میخندی. اینجا وقتی مشغول بازی بودی صدات کردم که دوربینو نگاه کنی... یه هندونه خوردنی تو فصل پاییز... مشغول بازی. اسباب بازی ها رو به میز میکوبی تا صداشون در بیاد وهمه رو این طرف اون طرف پخش میکنی، یعنی عاشقتم عزیزم بعضی روزها که کارم زیاده ...
نویسنده :
مامان هانی
10:42
دیگه کریر برات بزرگ شده
عزیزم شما بچه ها چقدر زود بزرگ میشید. 5 ماه دیگه یک سالت تموم میشه. اصلاً باورم نمیشه. انگار همین دیروز بود که با احتیاط بغلت میکردم تا نیفتی چون خیلی کوچولو بودی. الان تو کریر دیگه جا نمیشی. خیلی راحت خودتو از کریر میندازی بیرون و این میتونه خطرناک باشه. امروز کریر رو جمع میکنم چون دیگه برات مناسب نیست. میگی نه !!! برو ادامه مطلب ببین داری از تو کریر میوفتی بیرون. برات کوچیک شده... ...
نویسنده :
مامان هانی
10:25
کیان دالی دالی میکنه
سلام کیان عزیزم. الان تو 8 ماه هستی. از زمانیکه بچه تر بودی ما باهات دالی بازی میکردیم. اول ها عکس العملی نشون نمیدادی. کم کم که بزرگتر شدی فقط نگاه میکردی و بعد ها برامون میخندیدی. امروز صبح که مامانی داشتم درس میخوندم و جزوه جلوم بود دیدم اومدی پشت برگه جزوه طوری که سرتو نمیدیدم و بعد از یک طرف سرتو خم کردی و منو دیدی و خندیدی. همون شد دیگه، نذاشتی صفحه رو تموم کنم. مرتب خودتو اون پشت قائم میدادی و از گوشه سرتو میاوردی بیرون و منو نگاه میکردی و میخندیدی. منم دالی دالی میگفتم و باهات میخندیدم. قربون اون چشمات برم این روزا انگار میخوای سرما بخوری. از دو روز پیش حس کردم سرت داغ شده وتب داشتی و نه بغل کسی میموندی نه میتونستم تو رو تنها ب...
نویسنده :
مامان هانی
10:17
امروز صبح
امروز صبح کیان منو از خواب بیدار کرد. چجوری؟؟؟؟ با صدای دستهای کوچولوش. مثل آدم بزرگها دست میزد و میخندید. این روزا کیان میتونه تقریبا بشینه و با اسباب بازیهای جلوش بازی کنه. وقتی با بابایی داریم بر میگردیم خونه، بابایی کیان جونو جلوی خودش پشت فرمان ماشین ایستاده نگه میدارو کیان فرمانو محکم میگیره گهگاهی هم دستشو مثل باباش میبره برف پاک کن رو روشن میکنه یا آب میپاشونه رو شیشه.دنده زد ن رو هم ا ز بابایی حین رانندگی یاد گرفتی ولی چون هنوز برات سفته نمیتونی جابجا کنی. دیگه بگممم.... دستاتو میگیرم راه میری. لبه پله رو میگیری و نیمه ایستاده میشی ولی چون هنوز خوب نمیتونی بشینی و ازطرفی میترسم با سر روی سرامیک بیفتی نمیذارم ادامه بدی. د...
نویسنده :
مامان هانی
10:15












