کیان جونکیان جون، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره
یکی شدن منو بابایییکی شدن منو بابایی، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره

کیان، امپراطور زمستان

کمک به راه رفتن

فکر کنم این دوتا مورد خیلی واسه راه رفتن بچه موثر باشن. کفش صوتی و عصای چرخ دار. کیان اولین بار که با کفش راه رفت. تا کفش صوت میزد سرشو میاورد پایین و میگفت همممممم. عصا رو هم خیلی دوست داره خصوصاً وقتی بالهای پروانه به هم میخورن... ...
11 آذر 1392

هدیه عمه به کیان عزیزم

کیان جون این ست بافتنی رو عمه بهشته برات بافته. نمیدونی با چه ذوقی برات میبافت، خیلی زود هم تمومش کرد. البته الان برات کمی بزرگه ولی تنت میکنم. رنگش هم خیلی شاده. دستش درد نکنه... ...
11 آذر 1392

کوتاهی مو

عزیزم اینجا هشت ماه و نیمه هستی. موهات خیلی بلند شده بود و مرتب عرق میکردی چون جنب و جوشت زیاد بود. به همین خاطر یک روز که لالا بودی یواشکی باد اومدو موهاتو برد؛ البته مامان هم باهاش همدست بودم ... آروم خوابیده بودی که مامان کارمو شروع کردم؛ دستات رو هم خودت اون مدلی نگه داشته بودی... داشتی بیدار میشدی. تو خوابو بیداری بودی... وقتی بیدار شدی از دیدن موهات تعجب کرده بودی... این هم شاهکار دست مامانی... عزیزم میدونستم که اگه ببرمت آرایشگاه اذیت میشی. فعلاً این مدل مو رو تحمل کن تا دفعه بعد آقای آرایشگر موهاتو مرتب کنه . بعد از اینکه موهاتو کوتاه کردم پشیمون شدم چون خیلی موهات ناز بودن و الان که کوتاه شدن یه حال...
11 آذر 1392

اولین سفر کیان به تهران و قم و شرکت در اجتماع عظیم شیرخوارگان عضرت علی اصغر (ع)

سلام. چیزی که دارم مینویسم مربوط به اولین سفر کیان جونه. 16 آبان مامان یه امتحانی داشتم که باید میرفتم تهران. از اونجایی که بابایی کلاس داشت و نمی تونست ما رو برسونه. مادرجون و بابابزرگ به ما افتخار دادن. امتحان من پنجشنبه بود ولی ما چهارشنبه راه افتادیم و شب تهران رسیدیم. جاده چالوس که خیلی دوستش دارم تو این فصل پاییز فوق العاده زیبا شده بود ولی نتونستم زیاد عکس بگیرم چون میترسیدم بریم بیرون و شما سرما بخوری.چند تا عکس تو ادامه مطلب گذاشتم. خلاصه شب به دعوت دختر دائئم (زهرا خانم) و همسرش آقا جواد رفتیم خونشون دارآباد. تو این تهران آدرس پیدا کردن هم کار حضرت فیل بود. بگذریم فردا صبح منو دختر دایی رفتیم محل برگزاری امتحان (دانشگاه ایران) ...
4 آذر 1392

به 9 ماهگی خوش آمدی عزیزم

از اون روز که وارد 9 ماهگی شدی خوب میشینی دیگه نیازی به گذاشتن بالش دورت نیست. دس دستی میکنی و مارو خوشحال میکنی. دقیقاً یک هفته که از شروع 9 ماهگیت گذشته بود لبه مبل رو گرفتی و خودتو بلند کردی وایستادی، ولی چون نمیدونستی چجوری باید دوباره بشینی گریه افتادی و من اومدم پیشت و دیدم که بلللله گل پسری داره کم کم ایستادن رو یاد میگیره. عزیزم از وقتی که وارد 9 ماهگی شدی بد جوری سرما خوردی و سرفه هم میکنی. الان دارو میخوری ولی هنوز خوبه خوب نشدی. هنوز سینه خیز میری، فکر کنم دیگه چهار دست و پا هم نری و یکهویی راه بری. لثه های جلویی فک پایینت متورم شده و سفت. فکر کنم مرواریدات تو این ماه کم کم جوونه بزنن. چون بعضی شبها خیلی بی قراری و یکبار تب هم...
2 آذر 1392